نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۹ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

از جان بهر صد بار اگر گویند جانی ای پسر

جان را اگر جان دگر باشد تو آنی ای پسر

نادر بود از دلبران هم دلربا هم جان ستان

دل می ربائی ای جوان جان می ستانی ای پسر

می ریزم از چشم تر لخت دل و خون جگر

از حق نمی رنجی اگر نامهربانی ای پسر

هر دم به هر خودکامه ای فرسایی از نو خامه ای

ورمن نویسم نامه ای هرگز نخوانی ای پسر

نه نخل را هست ای تری نه سرو را این دلبری

نخل جوانی ای پری سرو روانی ای پسر

این است اگر بیداد و بس ترسم نماند زنده کس

روزی که از اهل هوس عاشق بدانی ای پسر

عشق رفیق از راستان بشنو که باشد راست آن

نشنیده ای زین داستان به داستانی ای پسر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق وابستگی و عشق شاعر به معشوق است. شاعر برای همیشه خود را از معشوق جدا نمی‌داند و تاکید می‌کند که حتی اگر عشقش تعریفی از وصال ندارد، همچنان یاد او در زندگی‌اش باقی خواهد ماند. او احساس می‌کند که تنها به یاد معشوق عمرش می‌گذرد و با وجود دشواری‌ها و جدایی، نمی‌تواند از عشق و تعلق خود به او دست بکشد. شاعر همچنین به وفای معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که از او وفا ندیده، ولی این موضوع باعث نمی‌شود که عشقش کم رنگ شود. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که تا زنده است، هیچ گاه از عشق او جدا نخواهد شد.