شمارهٔ ۱۶۰ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمی شوم ز سگ کوی او جدا هرگز
که آشنا نکند ترک آشنا هرگز
به یاد او گذرد عمر ما که عمرش باد
به عمر خود نکند گرچه یاد ما هرگز
ز بخت خود شده ام خاک راه خود رایی
که از غرور نبیند به پشت پا هرگز
به بزم او نبود راه هرگزم آری
به بزم شاه نباشد ره گدا هرگز
چه طالع است کز او نشنوم بجز دشنام
به او اگرچه نگویم بجز دعا هرگز
وصال خویش که داری روا همیشه به غیر
چه کرده ام که نداری به من روا هرگز
بهای خون طلبم هرگز از تو من حاشا
شهید عشق ندانست خونبها هرگز
همیشه قبله ی حاجات من تویی اما
نمی شود ز تو یک حاجتم روا هرگز
گذاشت زنده مرا گر جداییت زین پس
نمی شوم ز تو تا زنده ام جدا هرگز
رفیق از تو نه هرگز وفا نمی بیند
وفا ندیده کسی از تو بی وفا هرگز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسی عمیق و دردناک از عشق و زیبایی است. شاعر به زیبایی چشمها و نگاههای یک کلاهدوز اشاره میکند و از تأثیر عمیق آن نگاهها بر دلش میگوید. او احساس میکند که هر بار که به چهره آن شخص مینگرد، دلش به تپش میافتد و احساس افسردگی میکند. کلاهدوز با زیباییاش، همچون سرو و ماه، دل شاعر را ربوده و او را در عذاب نگه داشته است. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که زیبایی به تنهایی کافی است و گواهی بر نیکی و خوبی شخصی به نام کلاهدوز است. در نهایت، او از اینکه بدون زینت و زیبایی (مثل کلاه) تنها مانده، ابراز افسوس میکند و این را نه به گناه خود، بلکه به غم عشق نسبت میدهد.