شمارهٔ ۱۶۱ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روزم سیاه شد ز نگاه کلاه دوز
آه از نگاه چشم سیاه کلاه دوز
گاهی ز دیدگاه ز دل خون چکاندم
طرز نگاه گاه بگاه کلاه دوز
از قد سر و روی مهم کرده بی نیاز
قد چو سرو و روی چو ماه کلاه دوز
از سر بصد کلاه کیانی نمی نهم
گر بر سرم نهند کلاه کلاه دوز
خوش باشد ار بسوزن مژگان رفو کنم
چاک دلم ز تار نگاه کلاه دوز
بر سر کله چو کج نهد از ناز سر نهند
خوبان کج کلاه به راه کلاه دوز
دعوی اگر کند که ز خوبان نکوترم
روی نکو بس است گواه کلاه دوز
سر زد گیاه مهر وی از سینه، زد چو سر
از باغ حسن مهر گیاه کلاه دوز
از بی زری رفیق بود بی کلاه سیم
نه جرم من بود نه گناه کلاه دوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به عشق و دلتنگی خود اشاره میکند و به شدت وابستگیاش به معشوق را بیان میکند. او میگوید که هیچ چیز نمیتواند جای عشق او را پر کند و هیچکس دیگر به اندازه معشوقش برای او اهمیت ندارد. او همچنین به زحمات و دردهای ناشی از عشق اشاره میکند و بیان میکند که هیچکس نتوانسته به او آرامش دهد و هر کس که به جستجوی زیباییهای معشوقش نرود، دنیا را همچون باغی خوشبو نخواهد یافت. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که فقط به عشق معشوقش فکر میکند و هیچ چیز دیگری برای او معنا ندارد.