نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۸ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر بهای می ستاند خرقه پیر می‌فروش

خرقه را بفروش [و] در پیرانه‌سر جامی بنوش

از پی ترک سماع و منع می ای محتسب

هر نفس مخروش چون نی هر زمان چون خم مجوش

من نه آن رندم که تا جان در بدن دارم دمی

ساغر صهبا نهم از کف سبوی می ز دوش

بی‌تو روز و شب دل و جانم نیاساید دمی

صبح تا شام از فغان و شام تا صبح از خروش

بازگرد ای مایهٔ تسکین که تا رفتی تو رفت

از تن من تاب و طاقت وز دل من صبر و هوش

دل شود در بر تپان آید چو رخسارت به چشم

جان رود از تن برون آید چو گفتارت به گوش

پیش یار نکته‌دان از عرض حال خود رفیق

با زبان بی‌زبانی باش گویا و خموش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از تحولات و پیشرفت‌های خود سخن می‌گوید. او از گذشته‌اش به عنوان یک ذره کوچک یاد می‌کند که با همراهی و لطف دیگران توانسته به آفتابی درخشان تبدیل شود. در این مسیر، او با کمبودها و ناتوانی‌هایش مواجه بوده اما با حمایت دیگران توانسته جان تازه‌ای بگیرد. شاعر بیان می‌کند که در بین دیگران، زمانی احساس ناتوانی و شرمندگی داشته، اما اکنون به فردی ممتاز و خاص تبدیل شده است. او به وفاداری و انسانی بودن تاکید می‌کند و به دوستی و احترام به دیگران دعوت می‌نماید. شاعر در نهایت بر اهمیت و ارزش دوستی و همدلی تأکید می‌کند و به یادآوری خوبان و همراهانش می‌پردازد.