شمارهٔ ۱۶۳ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به سینه خون شد و دلدار غافلست هنوز
به این گمان که دل من مگر دلست هنوز
گذشت بر من و تا باز بگذرد عمریست
کز آب دیده ی من خاک ره گلست هنوز
به دور جادویی چشم او عجب دارم
که در میان سخن سحر بابلست هنوز
به لب ز جور و جفای تو جان و حیرانم
به کار دل که به سوی تو مایلست هنوز
که گفت مشکل عشق از سفر شود آسان
غریب مردم و ترک تو مشکلست هنوز
سزد که طعنه دیوانگی زند بر من
کسی که روی تو دیده است و عاقلست هنوز
رفیق مهر تو با مهر کس بدل نکند
دودل مباش که او با تو یکدلست هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیباییهای طبیعی و عشق سخن میگوید. او به توصیف لبان معشوق میپردازد که مانند سبزهای تازه و سرسبز است و این سبز بودن را به خوبی و زیبایی او نسبت میدهد. شاعر همچنین به شکوه و جذابیت معشوقش، که به مانند سرو و گل است، اشاره میکند و از آرزوهای خود برای در کنار او بودن سخن میگوید. او بر این باور است که محیط زیبا و وفاداری از دوستی میتواند تاثیر عمیقی بر زندگی داشته باشد. در نهایت، او میگوید که عشق و دوستی به گونهای است که میتواند به زندگی طراوت و شادابی ببخشد.