شمارهٔ ۱۶۷ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمود چون مه نو رخ ز طرف بام افسوس
ندیدم آن مه بی مهر را تمام افسوس
گرفت جان پی جانان و من بدین حسرت
که بر کدام خورم حیف و بر کدام افسوس
ندیده کام ز شیرین و جان شیرین داد
ز تلخکامی فرهاد تلخکام افسوس
دلم به خار و خس آشیانه خرم بود
نبود آگهیم از نشاط دام افسوس
حلال داشت به حرف رقیب خون مرا
از آن حلال ندانسته از حرام افسوس
گذشت از برم امروز چون پس از عمری
ز بیم غیر نشد فرصت سلام افسوس
به کار نظم همه عمر من گذشت رفیق
نیافت کار من از نظم، انتظام افسوس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی شاعر برای معشوق میپردازد. شاعر میگوید اگر هزینهی میخواری را میستانند، بهتر است خلعت (خرقه) را بفروشد و از میخانه جرعهای بنوشد. او به محتسب هم هشدار میدهد که هرگز از سماع و میخواری دست نکشد. شاعر بر این باور است که بدون معشوقش، هر لحظه طاقتفرساست و زندگی بیفایده میشود. او با بیان حال خود به محبوبش، از درد جدایی و اندوه غم میگوید و تأکید میکند که عشقش آنقدر عمیق است که روحش در غیاب یار، به شدت رنج میکشد. احساساتش را با زبانی بیزبان و خاموش بیان میکند و به نوعی از عرفان و معرفت عشق سخن میگوید.