نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۲ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان ز عشق تو بدنام خلق ایامم

که کس ز ننگ بر کس نمی برد نامم

عجب ز شربت وصل تو گر شود شیرین

ز زهر هجر تو این سان که تلخ شد کامم

مجوی از دلم آرام دیگر ای همدم

که برده مهر دلارام از دل آرامم

زند به روز و شبم طعن تیرگی بی تو

کنی طلوع چو مه یک شب از لب بامم؟

ز یمن عشق شب و روز سرخوشم که پر است

ز خون دل قدحم و ز شراب غم جامم

ز رنج و غم دمی آسوده نیستم چو رفیق

به عشق این بود آغاز چیست انجامم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان اضطراب و درد جوانی اشاره دارد که به خاطر عشق به معشوقش دچار رنج و گرفتار احساسات عمیق شده است. شاعر به عشق خود به معشوق اعتراف می‌کند و می‌گوید که هیچ چیزی جز یاد و فکر او در ذهنش نمی‌گذرد. او احساس می‌کند که حتی در صورت خطر و درد نیز نمی‌تواند از معشوقش جدا شود و در نهایت از عشق و وابستگی‌اش به او سخن می‌گوید. شاعر با ابراز حسرت به آرزوی روزهایی بدون غم و رنج اشاره می‌کند اما در عین حال نمی‌تواند از عشقش دور شود.