نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۵ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

امروز بی تو خاک چنین گر به سر کنم

روز جزا عجب که سر از خاک بر کنم

گویند چاره کن [به] سفر عشق یار را

یارم نمی کند چو سفر چون سفر کنم

تا کی کنم بدامن گلچین نظاره گل

کنج قفس کجاست که سر زیر پر کنم

تا کی به حسرتش نگرم با رقیب و باز

از گریه منع دیده ی حسرت نگر کنم

تا کی ز خوان نعمت الوان روزگار

با لخت دل قناعت [و] خون جگر کنم

یک روز بر سرم زرهی تا گذر کنی

هر روز جای بر سر هر رهگذر کنم

بسیار تندخوست نکوروی من ولی

رویش نمی هلد که ز خویش گذر کنم

از حال من تو فارغ و من در خیال تو

روزی به شب رسانم و شامی سحر کنم

گریند اهل حشر به من پیش دادگر

چون گریه از جفای تو بیدادگر کنم

پیشت خوش آنکه گریم و گویی به خنده تو

کم کن رفیق گریه و، من بیشتر کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر بیان می‌کند که هرگز دل به کسی نمی‌دهد و به عشق دیگری توجهی نمی‌کند. او از زیبایی‌های دنیا و صورت‌های دلربا چشم می‌پوشد و به خاطر سنگدلی و ظلم کسی به عشق خود خیانت نمی‌کند. همچنین تأکید می‌کند که حتی اگر جانش را بدهد، حاضر نیست لذت واقعی را به چیز بی‌ارزشی بدهد. او به بیان تجلی عشق و وفا می‌پردازد و می‌گوید که تنها به عشق خود وفادار است و به هیچ چیز دیگری، جز محبت واقعی و صداقت، اهمیت نمی‌دهد.