شمارهٔ ۲۱۶ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بر آن سرم که دل به دلبری ندهم
به آنکه داده بگیرم بدیگری ندهم
کنم ز روی بتان منع چشم و دل هر دو
به ناز سنگدلی و ستمگری ندهم
دهم به خشک لبی جان و لذت لب خشک
به زمزمی نفروشم به کوثری ندهم
از آن شراب که اندر خم سفالین است
به گنج خانه ی جمشید ساغری ندهم
ز لاله و سمن این دل دمی که نگشاید
چسان به لاله عذار سمنبری ندهم
نهال گلشن عشقم رفیق غیر از مهر
شکوفه ای نکنم جز وفا بری ندهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار احساس تنهایی و ناامیدی خود را بیان میکند. او به نبود یار و یاری مهربان lament میکند و به فقدان محبت و ترحم اشاره دارد. در گذشته، او در خلوت خود با دلدارش پیوند عمیقی داشت، اما اکنون احساس میکند که هیچ جایگاهی ندارد. دلدارش بدخلق شده و آسمان نیز بر او ظلم میکند. عشق او در میان رقابت و حسادت به سختی ادامه پیدا میکند و او در کوی یار، نه میتواند بماند و نه برود. در نهایت، عشق او به یک فسانه تبدیل شده و مشکلی در زندگیاش وجود دارد که به راحتی قابل حل نیست.