شمارهٔ ۲۱۷ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ما را نه چشم یاری نه یار مهربان هم
او را نه این ترحم ما را نه این گمان هم
بودم حریف خلوت عمری چه شد که اکنون
نه جا به صدر دارم نه ره بر آستان هم
دلدار بود بدخو شد چرخ هم جفاجو
کم بود خصمی او شد خصمم آسمان هم
از پیر می برد دل حسن جوان، تو آنی
کز پیرو هم جوان دل بردی تو از بتان هم
سرگشته ام به کویت کز رشک غیر آنجا
بودن نمی توان و رفتن نمی توان هم
عشق رفیق زین پس مشکل نهفته ماند
در شهر شد فسانه، در دهر داستان هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حسرت و اندوه ناشی از دوری از معشوق میپردازد. او از حال زار و بیقراریاش میگوید که با شوق به دیدار محبوب رفتهاند، اما در پایان تنها حسرت و درد باقی مانده است. شاعر اشاره میکند که هر بار که به آن کوی یار رفتهاند، بیشتر بیتاب و ناآرام شدهاند و این دوری برایشان بسیار سخت و طاقتفرساست. در نهایت، آنها به یاد روزهای خوب گذشته به جستجوی هم رفیق و به یاد محبوب از آن کو میروند.