شمارهٔ ۲۲۰ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از کوی تو غیر رفت و ما هم
بیگانه نماند و آشنا هم
دلخسته ی عشق را نشانیست
کز درد بنالد از دوا هم
روی تو نظاره گاه خلق است
سوی تو نظاره ی خدا هم
سروی چو قد تو بر زمین نیست
ماهی چو رخ تو بر سما هم
آنی تو که خون و مال عشاق
در عهد تو شد هدر، هبا هم
خوبست ز تو گرم ستم نیز
نیکست ز تو وفا، جفا هم
تنها نه به عشق شهره ماییم
شهری به تو شهره اند و ما هم
بینید و کنید منع ما را
چون ما نشوید اگر شما هم
پا نه به سر رفیق کو را
از سر نبود خبر ز پا هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و ناخرسندی خود میگوید و به صیاد اشاره میکند که از نالههای او لذت میبرد. او میگوید که نالهاش به گوش صیاد میرسد، اما همچنان امیدوار است و ادامه میدهد. شاعر نمیخواهد زبانش را از ناله بازدارد؛ زیرا میترسد که یاد او محو شود. او احساس میکند که اگر از بند غفلت رها شود، نالهاش را بیشتر خواهد کرد، اما متوجه است که نمیتواند به خاطر عشقش زبانش را ببندد، زیرا این عشق در او قوت فریاد ایجاد میکند. او همواره در حال ناله است نه به خاطر درخواست کمک، بلکه به خاطر شادی از کمال محبوبش. در نهایت، او بیان میکند که هیچکس از او نمیپرسد چرا ناله میکند، و با وجود این، تمام عمر در این بیابان خراب ناله میزند.