شمارهٔ ۲۲۳ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شب تا به روز بر سر کویت فغان کنم
شاید که از فغان دل تو مهربان کنم
شد داستان غمم به جهان وز شرار عشق
از آنکه داستان به جهانم نهان کنم
یک مشت استخوانم و شادم مگر شبی
زین استخوان سگان ترا میهمان کنم
گریم به یاد سرو قد گلعذار خویش
چون در چمن نظاره ی سرو چمان کنم
سوز دلم به پیش تو روشن نمی شود
خود را اگر چه شمع سراپا زبان کنم
گفتم ز حد گذشت جفایت به خنده گفت
بگذار تا ترا به وفا امتحان کنم
از خانقاه و مدرسه دل وانمی شود
چندی رفیق جای به کوی مغان کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از تجربههای تلخ خود در روابط عاطفی و دوستانه صحبت میکند. او به وفای خود نسبت به یارانش اشاره میکند و بیان میکند که در عوض، با جفا و بیوفایی روبرو شده است. او در عجب است که چگونه دیگران، به ویژه یک کافر، به او بیاعتنایی میکنند و از درد و رنج خود میگوید. شاعر همچنین حسرت میخورد که چرا با وجود سختیها و جداییها، هنوز هم به زیبایی و جذابیت آن فرد یا عشقش وابسته است. او در نهایت نگران است که همه این بلاها و جفاها از خوبان خود را دیده، اما از وفا و محبت خبری نیست.