شمارهٔ ۲۲۵ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو در کنار رقیبان ترا نظاره کنم
کناره گر نکنم از برت چه چاره کنم
ز رشک غیر کنم چون کناره از سر کویت (کذا)
بهر قدم که روم بازپس نظاره کنم
غم من از مه بی مهر من بود به چه رو
شکایت از فلک و شکوه از ستاره کنم
دمی که دست من ای گل بدامنت نرسد
به آن رسد که گریبان ز غصه پاره کنم
مراست خواب به آن شب که بر سر کویت
ز خاک بستر و بالین ز سنگ خاره کنم
شمار داغ دل خود رفیق بتوانم
ستاره های فلک را اگر شماره کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و دوری معشوق میگوید. او از هجران لیلی و دردهای مجنون صحبت میکند و نشان میدهد که شوق معشوق باعث سوزش و اشتیاق اوست. به یاد قامت محبوبش در کنار درختان چمن میسوزد و از شیرینی خندهاش جانش را فدای او میکند. او از طبیبی که در پی درمانش است میخواهد که او را رها کند تا در درد خود غرق شود. شاعر معتقد است که حتی در روز قیامت اگر محبوبش در بالای محشر بیاید، آن روز روز مرگ او خواهد بود. او به این نتیجه میرسد که شاد بودن با وجود غمها و دوری، هیچ فرقی ندارد چون در هر حال به سرنوشت خود میرسد.