نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۳ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

شنیدمت که به حسنی فزون ز ماه چو دیدم

بسی فزونتری ای ماهرخ از آنچه شنیدم

ز دیده تا نرود نقش عارض تو چو رفتی

خیال روی تو در کارگاه دیده کشیدم

بسی شنیدم و دیدم نگار خوب و لیکن

به خوبی تو نگاری ندیدم و نشنیدم

به باغبانی نخل قد تو عمر عزیزم

گذشت [و] هرگز از آن میوه ی مراد نچیدم

به دام عشق تو آن طایرم فتاده که هرگز

به باغ وصل تو گامی به کام دل نپریدم

به جیب جان نبود دسترس مرا ز فراقت

چه سود از اینکه زدم جیب چاک و جامه دریدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و مقام اجتماعی اشاره می‌کند و اظهار می‌دارد که برایش ارزش عشق بیشتر از هر منصب و جایگاهی است. او خود را گدای عشق می‌داند و خود را کم از شاه نمی‌بیند. او به توانی که دارد اشاره می‌کند و می‌گوید در مقابل اراده‌اش، حتی کوه هم مانند کاه می‌شود. شاعر از خدا درخواست راهنمایی کرده و ابراز می‌کند که در تنهایی و گمراهی است. همچنین از عدم توجه یار به حال زار خود نالیده و به دردهای درونش اشاره می‌کند. او می‌گوید که اگرچه دردها و مشکلات زیادی دارد، در حضور محبوبش همه آنها را فراموش می‌کند. در پایان، از دوستش خواسته می‌شود که از حال او نپرسد، زیرا گاهی خود را می‌شناسد و گاهی نه.