نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۴ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به از عشق و گدایی منصب و جاهی نمی‌دانم

گدای عشقم و خود را کم از شاهی نمی‌دانم

نیم از زور بازو کوهکن لیکن چو کار افتد

به پیش همت خود کوه را کاهی نمی‌دانم

به سوی مقصد ای خضرم خدا را رهنمایی کن

غریب و بی‌کس و سرگشته‌ام راهی نمی‌دانم

نکردی باخبر یار مرا از حال زار من

چرا امشب دگر ای ناله کوتاهی نمی‌دانم

نباشد ای پسر حُسنی چنین فرزند آدم را

فرشته یا پری یا مهر یا ماهی نمی‌دانم

هزارم درد دل باشد ولی از بی‌زبانی‌ها

چو می‌بینم تو را من ناله و آهی نمی‌دانم

رفیق از من مپرس احوال من پیوسته در عشقش

که گاهی حال خود می‌دانم و گاهی نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشق و جدایی از معشوق متحمل شده، صحبت می‌کند. او دوستانش را به خاطر عشق به معشوق دشمن کرده و به خود آسیب رسانده است. شاعر به سوختن خرمن هستی‌اش از سوز دل اشاره می‌کند و می‌گوید که از آتش دلش به حال خود رحم نکرده است. همچنین او به یاد معشوق و زیبایی‌های او می‌افتد و تلاش کرده که خود را به یاد او خوشحال کند، اما بی‌فایده بوده است. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که پیروی از شیخ و برهمن (مربیان دینی) نیز چیزی برایش به ارمغان نیاورده و همچنان در جستجوی عشق معشوق است.