شمارهٔ ۲۳۵ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوستان را به خود از بهر تو دشمن کردم
کس به دشمن نکند آنچه به خود من کردم
دامنم گشت ز خون مژه گلگون این بود
آن گل عیش که من بی تو به دامن کردم
خرمن هستی خود سوختم از آه ببین
که چه با خویش من سوخته خرمن کردم
کم دلت سوخت به حال دلم از آتش آه
از چه سوز دل خود پیش تو روشن کردم
یادم از روی تو و کوی تو آمد هر گاه
بی تو سیر گل و نظاره ی گلشن کردم
کردم اندیشه ی فردوس برون از سر خویش
بر سر کوی تو آن روز که مسکن کردم
نشدم کامروا از حرم و دیر رفیق
به عبث پیروی شیخ و برهمن کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر عشق و اشتیاق خود را به محبوب بیان میکند و ابراز میدارد که آماده است جانش را فدای او کند. او از انتظار طولانی برای دیدار معشوق صحبت کرده و حسرت و اشکهای خود را به تصویر میکشد. شاعر به زیباییهای محبوب اشاره کرده و میگوید که میخواهد عشقش را در هر جا و به هر شکلی نثار معشوق کند. همچنین، او از سنگینی بار زمان و پیری سخن میگوید و در عین حال آرزو دارد تا در جوانی، جانش را در راه عشق فدای محبوب کند. در نهایت، او نشان میدهد که زندگیاش را به خاطر حضور محبوبش ارزشمند میداند و خواهان پیوستگی این عشق است.