نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۸ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

از درت امروز و فردا ای دلارا می روم

گر نرفتم از درت امروز فردا می روم

طاقت و عقل و شکیب و صبر و هوش و جان و دل

می گذارم جمله را پیش تو تنها می روم

نیست پای رفتنم گاه وداع از پیش تو

همچو شمع استاده ام در گریه اما می روم

تا کجا آخر رسد کارم از این رفتن که من

با دلی و یک جهان حسرت از اینجا می روم

می روم از کوی او بیرون و در باطن رفیق

حسرتی دارم که پنداری ز دنیا می روم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از حال ناخوش و دل پرمشوش خود سخن می‌گوید و احساساتش را با تصاویری از تیر و آتش بیان می‌کند. او اشاره می‌کند که در دلش آتشی نهان دارد و به خاطر نداشتن امید، در ناامیدی به سر می‌برد. دل او به جایی می‌کشد ولی با خود و احساساتش کشمکش دارد. همچنین به تنهایی و انزوای خود اشاره می‌کند و در پایان از باده‌ای خالص و شعر دوستش می‌گوید که تنها مونس اوست.