نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۱ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته ام

با هر که عهد بسته همان دم شکسته ام

هر جا شنیده ام که تو روزی گذشته ای

هر روز رفته تا به شب آنجا نشسته ام

خو کرده ام به گوشه ی دام تو ورنه من

آن مرغ زیرکم که ز صد دام جسته ام

دانه مکش ز من که من از بخت واژگون

بر خویش اگرچه شوم به یاران خجسته ام

یوسف رخی و خضر قدم عیسوی دمی

بنگر به من که عاجز و بیمار و خسته ام

خیرات تندرستی و شکر جوانیت

بر حال من ببخش که پیر و شکسته ام

می ترسد او که ساعدش آلایدم بخون

من خود رفیق ورنه ز جان دست شسته ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن می‌گوید و احساس تنهایی و بلا را به تصویر می‌کشد. او به مخاطب خود می‌گوید که در شرایط سختی قرار دارد و نمی‌داند آیا کسی می‌تواند او را درک کند یا نه. شاعر از وفا و ستمی که از نزدیکان دیده، گله‌مند است و در نهایت به بی‌وفایی دوستان اشاره می‌کند. به طور کلی، شعر حاکی از ناامیدی و غم عمیق شاعر است.