نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۹ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

شد جان پاکان در رهت از بسکه خاک ای نازنین

خاک ره تو سر به سر شد جان پاک ای نازنین

از کین کنی گر هر زمان قصد دل و آهنگ جان

قلبی لدیک ای دلستان روحی فداک ای نازنین

نگذاشت چرخ فتنه جو مالم بخاک پات رو

تا مردم و این آرزو بردم به خاک ای نازنین

ز اندوه درد خویشتن با تو نمی گویم سخن

ترسم شوی ز اندوه من اندوهناک ای نازنین

آمد ز هر چاکش درون مهری ز عشقت شد فزون

گردیده از تیغ تو چون دل چاک چاک ای نازنین

خواهم همان بار دگر ساز هلاکم زودتر

هر لحظه صد بارم اگر سازی هلاک ای نازنین

از دست او جور و ستم آن لطف باشد این کرم

دارد رفیق از آن چه غم وز این چه باک ای نازنین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی خوبان سخن می‌گوید و آرزو دارد که جانش را در راه آن‌ها بدهد تا محبوب آن‌ها شود. او به زیبایی‌های خوبان اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی با تماشای آن‌ها، دلش پر از حسرت است. شاعر خود را مانند گدایی می‌بیند که در خون غم دست و پا می‌زند و بیان می‌کند که بودن در نزدیکی خوبان برایش بسیار ارزشمند است. در نهایت، او خود را بنده درگاه آن‌ها می‌داند و عشق و ارادتش را به آن‌ها ابراز می‌کند.