شمارهٔ ۲۶۸ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
کس را اگر یاری بود ای یار یاری همچو تو
از یار اگر یادی کند ای یار باری همچو تو
عمریست می سازم بتو اما کجا سازد دمی
با سازگاری همچو من ناسازگاری همچو تو
خواهم نگار از خون من بندی به پا اما کجا
بندد نگار از خون من برپا نگاری همچو تو
جز غم نباشد حاصلش در عشق دارد هر که او
امید غمخواری چو من از غمگساری همچو تو
همچون رفیق ای بی وفا صبر و قرارش کی بود
آن را که باشد آفت صبر و قراری همچو تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس عذاب و ناراحتی خود به خاطر دوری از محبوبش میگوید. او نه تحملی دارد و نه قدرتی برای زندگی بدون او. هر چه دورتر میشود، غم او بیشتر میشود و در هر لحظه یاد او را زنده نگه میدارد. او تاکید میکند که حتی در مواجهه با سخنان ناپسند دیگران، غم دوری محبوبش بیشتر او را آزار میدهد. در نهایت، احساس میکند که جدایی از محبوبش به گونهای است که مانند جدایی جان از تن است و این عذاب برایش غیرقابل تحمل است.