شمارهٔ ۲۷۷ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
افکند مرد چنین گر نگه پرفن تو
کیست مرد نگه پرفن مردافکن تو
دلربائی نه لباسی است به قد همه کس
این قبا دوخته خیاط ازل بر تن تو
بوی پیراهن یوسف شنود بار دگر
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
تو در آغوشی که آئی که ندارد هرگز
غیر پیراهن تو راه به پیرامن تو
چه بود بهره ی گلچین ز تو ای گلبن ناز
که صبا دست تهی می رود از گلشن تو
تا بگردن همه عشق است دلا وادی عشق
مرو آنجا که بود خون تو بر گردن تو
اگر اینست سخن کس ننهد گوش رفیق
به سخن گفتن بلبل ز سخن گفتن تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شوق و مستی خود در مواجهه با معشوق سخن میگوید. او به توصیف حال خود میپردازد که با پیراهنی گشاده و جامی در دست، به سوی معشوق میشتابد. شاعر احساس میکند که عشقش به معشوق روز به روز بیشتر میشود و زیبایی معشوقش او را شگفتزده کرده است. همچنین، او به غم و حسرتی که در دل دارد اشاره میکند و بیان میکند که دیگر نتوانسته از زیباییها لذت ببرد. در نهایت، شاعر از رفاقت و همراهی خود با یک دل آرام با معشوقش یاد میکند و عشقش را توصیف میکند.