نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۰ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

بازم چو شمع آتش به جان زد آتشین‌رخساره‌ای

هست از دل صدپاره‌ام هر پاره آتشپاره‌ای

از بس که داغم بر دل است از آتشین‌رخساره‌ای

جز سوختن پروانه‌سان یک سر ندارم چاره‌ای

از من به نازی می‌برد دل کودک عیار ما

چون شیر مادر می‌خورد خون دلم خونخواره‌ای

قدش نهال سرکشی رویش فروزان آتشی

شیرین‌لبی لیلی‌وشی سنگین‌دلی مه‌پاره‌ای

هرجا نهد از ناز پا ماند چو نقش پا به جا

دلدادهٔ بیچاره‌ای، سرگشتهٔ آواره‌ای

شد ماه رویت ای پسر آیینهٔ هر بی‌بصر

از روی تو اهل نظر محروم از نظاره‌ای

بیچاره‌ام زارم مکش انگار خونم ریختی

آخر چه باعث شد تو را بر کشتن بیچاره‌ای

بی‌آن مه نامهربان روشن نمی‌گردد شبم

گر آتش آهم شود هر ذره‌ای سیاره‌ای

داند رفیق آن حال من شب‌ها که چون من یک شبش

بستر بود از خاری و بالین بود از خاره‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در عاطفه‌ای پرغصه و ناامیدانه از یک عشق ناکام سخن می‌گوید. شاعر به معشوق خود می‌تازد و او را به خاطر بد اخلاقی و بی‌وفایی‌اش سرزنش می‌کند. او می‌گوید که ظاهر خوب معشوق کاذب است و در باطن هیچ نشانه‌ای از وفاداری و محبت ندارد. همچنین شاعر به تضاد میان زیبایی ظاهری و نیت و رفتار واقعی معشوق اشاره می‌کند و از درد و رنج ناشی از این رابطه ناکام شکایت دارد. در پایان، شاعر به خود consolment می‌دهد که اگرچه معشوق وفاداری ندارد، اما زندگی ادامه دارد و باید به دنبال شادی باشد.