شمارهٔ ۲۹۵ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع
ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواری
خدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری
ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم
چه نفع درمان به درد مهلک چه سود مرهم به زخم کاری
بود که روزی رسی ز راهی به خستهجانی کنی نگاهی
نهادهام دل به دردمندی گرفتهام خو به خاکساری
به عجز گفتم ترا شود دل به رحم مایل ولی چه حاصل؟
نداد سودی فغان و ناله نکرد کاری خروش و زاری
رفیق با من جفا و جورش نباشد اکنون که هست با من
همیشه شغلش ستیزهجویی مدام کارش ستمشعاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و انتظار است. شاعر از محبوبش میخواهد که باده بنوشد و در مسیرشان ظاهر شود. او خود را در حالتی ناامید و بیحالی توصیف میکند و نمیداند چه خواهد شد اگر محبوبش بدون خبر به سوی او بیاید. شاعر آماده است که شب و روز را منتظر بماند و میداند که ممکن است این آخرین شبی باشد که به محبوبش میاندیشد. او به تازگی و رشد عشقش اشاره میکند و میخواهد که محبوبش زودتر به او برگردد. در مجموع، احساسات عمیق و نارضایتی از دوری محبوب در این شعر مشهود است.