شمارهٔ ۳۰۳ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
پیام من برسان ای نسیم صبح به جایی
که نه شمال از آنجا گذر کند نه صبایی
بگو به او که ازان بی نشان و نام جهانم
که چیست نام و نشان تو کیستی و کجایی
هوای وصل کسی در سر منست که از وی
به هر دلی هوسی و به هر سریست هوایی
مراست مهر نگاری کش اوستاد به طفلی
نگفته نکته ی مهری نداده درس وفایی
شوم هلاک طبیبی که از کرم نگذارد
به داغ و درد غریبان نه مرهمی نه دوایی
کنی به سوی رفیق ار نظر بعید نباشد
بعید نیست ز شاهی نظر به سوی گدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عاشقانه و حسادت را بیان میکند. او میگوید که محبوبهاش از او کینه دارد چون در دلش عشق دیگری وجود دارد. شاعر به او میگوید که دلیل این کینه چیست و چرا در برابر او بیعلاقه است. او همچنین به غم و ناراحتی خود اشاره میکند و از ساقی میخواهد که شراب بیاورد تا کمی آرام شود. در نهایت به مسأله عرفان و ارزشهای واقعی زندگی پرداخته و میپرسد که چه فایدهای دارد اگر انسان دانش عرفانی نداشته باشد، حتی اگر ثروت زیادی داشته باشد. شاعر به این نتیجه میرسد که چه زیبایی ظاهری داشته باشد، در نهایت انسان باید به چیزی فراتر از زرق و برق دنیوی توجه کند.