شمارهٔ ۳۰۹ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
بندم از بند جدا گر تو جفا پیشه نمایی
ننمایم ز تو دوری نکنم از تو جدایی
تویی آن طایر قدسی که ز دام غم عشقت
نه بشر راست خلاصی نه ملک راست رهایی
تا به کی چشم به راهت به سر ره بنشینم
به امیدی که تو از راه بیایی و نیایی
از تو زیباست به من جور و جفا لیک نه چندان
که شوی بر سر من شهره به بی مهر و وفایی
بگشا زلف دو تا را و بیاموز نگارا
به هوا نافهگشایی به صبا غالیهسایی
داند احوال رفیق از تو جدا آنکه فتاده
ز امیری به فقیری وز شاهی به گدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از یار خود گله میکند که به او جفا میکند و نمیداند چگونه باید یاری کند. او به وضوح احساسات خود را بیان میکند و میگوید که حتی زمانی که او را در حال رنج و غم میبیند، بیتوجهی میکند. شاعر بر این باور است که اگرچه یار میداند چگونه دل ببرد، اما نمیداند که چگونه دلداری دهد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که در دوستی و وفاداری، عدم شناخت و ناآگاهی یار، تمامی تلاشها و جفاکاریها بیفایده است.