نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۸ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

نگاه دلکش و رفتار دلستان که تو داری

دلی زهر که شود گم برد گمان که تو داری

برابر است به جان خاک آستان که تو داری

توان کشید به جان ناز پاسبان که تو داری

برآید از دهنت کام من بیک سخن اما

سخن چگونه برآید از آن دهان که تو داری

ندارد از دل گم گشته ام کسی خبر و من

ز خنده های نهان دارم این گمان که تو داری

مکن به خوردن خون خوی ای پسر که ز خردی

هنوز بوی لبن دارد این دهان که تو داری

بهای یکدم وصلش هزار جان بود ای دل

ترا ازو چه تمتع به نیم جان که تو داری

ز خامه ی دو زبان وام کن رفیق زبانی

که شرح شوق نمی داند این زبان که تو داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس ناامیدی و ناخرسندی از عدم وفاداری و عشق واقعی می‌پردازد. شاعر به شخصی می‌گوید که اگر با دیگران رابطه داشته باشد ولی با او یار نباشد، این کار در واقع نقصی بزرگ است. او تأکید می‌کند که بودن با همه، ولی نبودن با یک دوست واقعی، ارزشی ندارد و این رفتار نشان‌دهنده فقدان محبت است. شاعر خواستار پیوند حقیقی و وفاداری می‌باشد و از کسی که به دیگران محبت می‌کند ولی به او بی‌اعتناست، انتقاد می‌کند. در نهایت، می‌گوید که با وجود این روابط سطحی، انسان بدون دوست واقعی تنها و بی‌کس است.