شمارهٔ ۳۸ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
گر رفت جان و جسمم شد خاک آستانت
جسمم فدای جسمت جانم فدای جانت
در باغبانی تو عمرم گذشت، لیکن
در عمر خود نچیدم یک گل ز گلستانت
ای گلبن نزاکت تا چند یابد از تو
گلچین نصیب و ماند بی بهره باغبانت
زینسان که رشک دارم بر آشنایی تو
پرسم چگونه نامت جویم چه سان نشانت
نامهربان به خویشم غم نیست گر ببینم
آنست غم که بینم با غیر مهربانت
کرده است در دل و جان صد رخنه مردمان را
مژگان چون خدنگت ابروی چون کمانت
پامال کرده سرها وز دست برده دلها
پای گران رکابت دست سبک عنانت
در کوی یار افغان کم کن رفیق ترسم
رنجد لطیف طبعش از ناله و فغانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و فداکاری شاعر نسبت به معشوقش پرداخته است. شاعر آماده است جان و جسم خود را فدای معشوق کند و از عمر خود در خدمت او گذشته است، اما هیچ گلی از باغ عشق او چینیده نشده است. او به زیبایی معشوقش رشک میورزد و از نبودن خوشبختی در زندگیاش ابراز ناراحتی میکند. همچنین، شاعر به تاثیرات عاطفی معشوق بر دل و جان دیگران اشاره میکند و نگران است که عشق و احساساتش ممکن است برای معشوق دردآور باشد. او در نهایت از غم و رنجی که بر اثر عشق به معشوق تحمل میکند، سخن میگوید.