شمارهٔ ۴۲ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
همین نه در دل من صبر، دلستان نگذاشت
که صبر در دل و آسایشم به جان نگذاشت
مجوی تاب و توان از دلم که خیل غمت
توان و تاب به دلهای ناتوان نگذاشت
فلک گذاشت به هجرم ز وصل یار اگر
چو اینچنین نگذارد چو آنچنان نگذاشت
به آستان تو نگذاردش فلک که رقیب
مرا ز رشک بر آن خاک آستان نگذاشت
نکرد جان مرا تا نشانه از ره کین
زمانه ناوک بیداد در کمان نگذاشت
ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبر
ز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت
گذاشت نام نکو در جهان رفیق، کسی
که غیر نام نکو هیچ در جهان نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از جدایی و عشق ناکام صحبت میکند. او بیان میکند که دلش هیچ صبری در برابر غمهایش ندارد و احساس ناتوانی میکند. شاعر به تاثیر منفی زمانه و سرنوشت بر زندگیاش اشاره میکند و میگوید که فلک اجازه نداده تا به وصال معشوقش برسد. همچنین، او به بی وفایی و غیبت یار اشاره کرده و میگوید که حتی یاد خوب کسانی نیز به حال او کمکی نکرده و در حقیقت هیچ چیز جز نام نیک در دنیا برایش باقی نمانده است.