شمارهٔ ۳۹ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
درد من از تو دوا گشت؟ نگشت
کام من از تو روا گشت؟ نگشت
یار ما یار بما گشت؟ نگشت
یا به ما اهل وفا گشت؟ نگشت
آنکه یک لحظه نشد همدم من
یکدم از غیر جدا گشت؟ نگشت
دوست با من ز وفا بود؟ نبود
دشمن او ز جفا گشت؟ نگشت
یکدم آن عقده گشای دل من
از دلم عقده گشا گشت؟ نگشت
زیر بار غم او چون قد من
قامت غیر دو تا گشت؟ نگشت
کس چو مجنون به ره عشق، رفیق
عاشق سر به هوا گشت؟ نگشت
او چو من سر به هوا بود؟ نبود
او چو من بی سر و پا گشت؟ نگشت
عشق خوبان آفت جان و دل است
عشق ورزیدن به خوبان مشکل است
جان سپردم در غم خوبان و باز
همچنانم دل به ایشان مایل است
کاش داند حال من در عشق خویش
آن تغافل پیشه کز من غافل است
نیست از جور توام پای گریز
بر سر کوی توام پا در گل است
در دل من آرزوی وصل یار
فکر بی حاصل خیال باطل است
دوری از یاران و مهجور از دیار
بر تو آسانست بر من مشکل است
خواجه اش را نیست لطف ارنه، رفیق
بنده ی قابل غلام مقبل است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک عاشق نجیب است که درگیر درد و رنج عشقش است. او از اینکه محبوبش در کنار او نیست، بسیار آزار میبیند و احساس تنهایی و ناامیدی میکند. او به خوبی میداند که عشق به زیبا رویان بسیار دشوار و عذابآور است، اما هنوز هم دلش به آنها وابسته است. شاعر آرزو دارد که محبوبش به حال او اهمیت بدهد و دریابد که چقدر در عشقش رنج میکشد. او احساس میکند که بر سرِ راه عشقش گیر کرده و نمیتواند فرار کند و این دوری از یار برای او بسیار سخت و دردناک است. در نهایت، او بر این باور است که اگر محبت و لطفی از طرف محبوبش وجود داشت، وضعیتش بهتر میشد.