شمارهٔ ۴۱ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا دست می دهد می و معشوق می پرست
از کف منه پیاله و فرصت مده ز دست
کردی چو صید خو دل ما را مده ز دست
مشکل فتد به دام چو صیدی ز دام جست
دامن کشان مرو ز بر من خدای را
بنشین دمی ز پا که دلم می رود ز دست
هم شست دست از دل و هم کند دل ز جان
هر کس چو من به دست کسی گشت پای بست
از دستبرد حادثه در زیر خاک به
در پای یار سر که نباشد چو خاک پست
از پیش دیده یارم اگر رفت باک نیست
جایی نمی رود ز دلم هر کجا که هست
پهلوی غیر چند نشینی به رغم من
پیش رفیق هم نفسی می توان نشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر به معشوق خود اشاره میکند و احساساتی را بیان میکند که به خاطر عشق دچار سردرگمی و درد است. او از معشوق میخواهد که به او فرصتی بدهد و دور نشود، زیرا دلش برای او تنگ میشود. شاعر همچنین اشاره میکند که جدایی از معشوق برایش سخت است و هر جا که معشوق باشد، قلبش آنجا است. در نهایت، او میگوید حتی در کنار دیگران، احساس تنهایی دارد و دلش فقط به معشوق خوش است.