نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵ رفیق اصفهانی

رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن را که به کف سیمی و در دست زری نیست

در بر بت سیمن بر و زرین کمری نیست

شادم که مرا یار اگر از سر یاری

باری نظرش نیست نظر با دگری نیست

هرگز سحری نیست شب تیره ی ما را

با آنکه شبی نیست که او را سحری نیست

گر دختر رز فی المثل از شیرهٔ جانست

تلخست اگر از کف شیرین پسری نیست

زان نیست رفیقم خبر از خویش که از یار

آن را خبری هست که از خود خبری نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر از درد و شوق خود سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که عشق و زیبایی وجود دارد. او می‌گوید که تنها نیاز به عشق و وصل یار حقیقی است و در غیر این صورت، زندگی بی‌معناست. شاعر به شدت به محبوب خود وابسته است و او را تنها منبع شادی و امید می‌داند. همچنین، از حسرت و دوری از محبوبش نیز ابراز نارضایتی می‌کند و بیان می‌کند که زندگی واقعی تنها در وصال یار معنا پیدا می‌کند.