شمارهٔ ۵۶ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خلق تا اثر و از جهان نشانی هست
ز حسن و عشق حدیثی و داستانی هست
ز داغ درد توام تا به جسم جانی هست
دل پر آتش و چشمان خون فشانی هست
به جز نیاز نباشد نماز پیران را
به کشوری که چو تو نازنین جوانی هست
جدا ز شاخ گل خود دلم برد حسرت
به طایری که به شاخیش آشیانی هست
کسی که دل به دلارام و جان به جانان داد
کجاش فکر دلی، کی خیال جانی هست
به روی و کوی تو شادم چنان که پندارم
به غیر از این نه گلی و نه گلستانی هست
بود حیات ابد روز وصل یار رفیق
جز این نباشد اگر عمر جاودانی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی دلبر میپردازد و میگوید که هیچ چیزی به پای زیبایی و جاذبه دلبر نمیرسد. دلبر باعث شادی و خرمی دل میشود و عشق به او در دل شاعر همیشه حضور دارد. شاعر اشاره میکند که حتی در بهشت نیز، اگر دلبر نباشد، لطف و جذابیت را نمیتوان احساس کرد. زیباییهای دیگران به اندازه زیبایی دلبر نمیباشد و شاعر از دیگران میخواهد که به خاطر لذت و شادی، به دلبر خود بپردازند. در کل، شعر به عشق و محبت نسبت به دلبر و تأثیر عمیق او بر احساسات و زندگی شاعر میپردازد.