شمارهٔ ۵۸ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که مهرهٔ بخت مرا گشادی نیست
به نامرادی من هیچ نامرادی نیست
من آن ز شهر خود آواره ام که افتاده
در آن دیار که بیداد هست [ و] دادی نیست
نسیم وصل طلب می کنم در آن وادی
که جز سموم جهانسوز هجر، بادی نیست
دل من و دل یارند متحد چه غمست
اگر میان من و یار اتحادی نیست
مرا، ز جور تو دائم دل غمینی هست
دمی ز لطف توام لیک جان شادی نیست
به وعده ام مفریب ای دروغ وعده، که هیچ
به وعده های دروغ تو اعتمادی نیست
مرا ز اندک و بسیار آنچه هست به عشق
به غیر صبر کمی و غم زیادی نیست
گر احتراز ز چشم بدت بود جانا
به از دعای منت هیچ ان یکادی نیست
رفیق معتقد کیش می پرستانم
مرا به مذهب زهاد اعتقادی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت یک پریرو اشاره میکند که نمیخواهد نام او را فاش کند. او به سوالات طرف مقابل درباره هویت و مکان این پریرو پاسخ نمیدهد و تاکید دارد که نمیخواهد بگوید او کیست. شاعر همچنین از احساسات و دلبستگی خود به این شخص سخن میگوید و بیان میکند که جمال و ویژگیهای او بر دل و جان او تاثیر گذاشته است. در نهایت، شاعر از این موضوع فرار میکند که ناشناختهها و اسرار زیبایی را میتوان ترجیح داد و از افشای آن پرهیز کرد.