شمارهٔ ۷۰ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کی به حسن آن که پریچهره و مهوش باشد
چو تو دلخواه بود یا چو تو دلکش باشد
توئی آن تازه خط امروز که از رشک به خون
چهره ی لاله رخان از تو منقش باشد
کارم از کاکل تو تا بکی آشفته شود
حالم از زلف تو تا چند مشوش باشد
تا کی از اشکم و تا چند ز آهم شب و روز
دیده پر آب بود، سینه پر آتش باشد
سر ز سنگ ستم و تیغ جفایت نکشم
کانچه از دست تو آید به سرم خوش باشد
نرسد گر به عنان فرست دست رفیق
سرش این بس که ترا بر سم ابرش باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing (دلتنگی) است. شاعر به یک ویرانه و خرابه اشاره میکند که ممکن است برای معشوق خود خانهای باشد. او بیان میکند که در این ویرانه، عشق و زیبایی وجود دارد و بهتر است که عشق او همواره در گوشهای از آن باشد. شاعر از احساس تنهایی و دوری از محبوبش صحبت میکند و میگوید که حتی در غم و اندوه نیز آرزو دارد که یاد و حضور محبوبش را در کنار داشته باشد. او به این نکته اشاره میکند که در زندگی، میتواند با بیگانگان باشد، اما دوستی و نزدیکی واقعی در همراهی با آشنای واقعی خود است. شاعر در نهایت میگوید که اگر در زندگی جا و مکانی برای رفاقت وجود داشته باشد، آن کافی است، چون در هر شهری که محبوب او باشد، آنجا خانه اوست.