شمارهٔ ۹۴ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که مدعیان از منت جدا کردند
مرا به درد جدائیت مبتلا کردند
به درد مردم و آن کافران سنگین دل
نه رحم بر من و نه شرم از خدا کردند
چو آخرم ز تو می ساختند بیگانه
چرا نخست مرا با تو آشنا کردند
مباد دیدن رویت نصیب آنکس را
که از نظاره ی روی تو منع ما کردند
زسست مهری مه طلعتان فغان کاین قوم
به کس نه مهر نمودند و نه وفا کردند
شهید عشق نخوانند آن شهیدان را
که زیر تیغ ستم فکر خونبها کردند
غریب نیست نکردند رحم اگر به رفیق
ازان گروه که کردند جور تا کردند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به اشتیاق و عشق خود به معشوق میپردازد و آرزو میکند که روزی به وصال او برسد و آن روز شادمانی به همراه داشته باشد. او به شدت نسبت به معشوق احساس وابستگی میکند و قسم میخورد که جانش را در پای او نثار کند. شاعر از غم جدایی و حسرتش برای معشوق میگوید و بیان میکند که این غم، دلش را خالی کرده است. او همچنین استدعا میکند که جدایی و غم بیشتر از این ادامه نیابد و عاشق از معشوق اینگونه بیخود نشود. در نهایت، او زیبایی معشوق را با گل و مه مقایسه میکند و از بودن عاشقانی که یار او نیستند سخن میگوید.