شمارهٔ ۹۸ رفیق اصفهانی
رفیق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز کوی یار به من زان خبر نمی آید
که هر که می رود آنجا دگر نمی آید
مده به روز دگر وعده ی وصال و مرو
که بی تو صبر ز من این قدر نمی آید
به کار عاشقی ای عیب جو مکن عیبم
که غیر از این هنر از من هنر نمی آید
فغان ز سختی آن دل که نرم کردن آن
ز ناله ی شب و آه سحر نمی آید
به این جمال کسی را که در نظر آیی
جمال مهر و مهش در نظر نمی آید
در این چمن منم آن باغبان که پروردم
هزار نخل و یکی زان به بر نمی آید
نمی شود ز تو کام دلش روا اما
رفیق با دل خودکام برنمی آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر روایتگر احساسات عمیق و سوزان عشق است. گوینده از سوزش و درد ناشی از عشق صحبت میکند و بیان میکند که این عشق چقدر بر جان و تن او تاثیر میگذارد. او به شدت تحت تاثیر غیرت و خواستههای عشقش قرار دارد و در تمام احوالاتش، از درد و رنج عشق رنج میبرد. او همچنین به یاد داستانهای عاشقانه مانند لیلی و مجنون اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش همچون شمعی است که در محفل دیگران میسوزد. گوینده به تصویرسازیهای قوی از احساساتش پرداخته و به تضاد بین شادی و غم در عشق اشاره میکند.