غزل شمارهٔ ۱۰ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است
نه عاشق است که در بند کفش و دستار است
غمی به گرد دلم جلوهگر شده که از آن
غباری ار بنشیند بر آسمان بار است
بدیگران ببر ای باد بوی نومیدی
که در خرابهٔ ما زین متاع بسیار است
بر آستانه او عاشقانه جان درباخت
رضی که در غم عشقش هنوز بیمار است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و غم میپردازد. او میگوید کسی که در مسیرش از روح و جسم خود آگاه است، عاشق واقعی نیست چرا که به ظواهر دنیایی مانند کفش و دستار وابسته است. او از غمی در دلش سخن میگوید که به قدری سنگین است که اگر نشر یابد، بر آسمان سایه میافکند. همچنین از باد میخواهد که بوی نومیدی را به دیگران ببرد چرا که در خرابه دلش از غم و اندوه کمبودی وجود ندارد. در نهایت، او به عشق و فداکاری خود در برابر معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که هنوز در غم عشقش بیمار و رنجور است.