نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹ رضی‌الدین آرتیمانی

رضی‌الدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

تا از بر چشم آن جوان رفت

بینائی چشم ما از آن رفت

رفتم که از آن کناره گیرم

هر چیز که بود از میٰان رفت

دل رفت که دوست کام گردد

بیچاره بکام دشمنان رفت

از ذوق سمٰاع در خروشم

تا نام که باز بر زبان رفت

ای از همه مانده بر سر هیچ

جهدی جهدی که کاروان رفت

خود را به کنار خود ندیدیم

تا از که حدیث در میان رفت

اندیشه کجا رسد به کنهش

بر چرخ کسی به نردبان رفت؟

دیگر ز ندامتم چه حاصل

اکنون که چو تیرم از کمان رفت

تعیین قدر نمیتوان کرد

از تیر قضا کجٰا توان رفت

از کشتن من زیان چه داری؟

حرفیست که در میان، زیان رفت

چون رفت ز بام سوی خلوت

گوئی تو که ماه ز آسمٰان رفت

شد خاک رضی بر آستانش

رفته رفته بر آسمٰان رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حسرت و از دست رفتن می‌پردازد. او از دوری محبوب و بینایی خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که تمامی امیدها و احساسات او از میان رفته‌اند. شاعر در جستجوی آرامش و نزدیکی به محبوب است، اما متوجه می‌شود که همه چیز به پایان رسیده و از او دور شده است. همچنین، او به تأمل در مورد سرنوشت و قضا و قدر می‌پردازد و می‌پرسد که از یادآوری گذشته چه حاصل است. او احساس تنهایی و ناامیدی می‌کند و به نوعی به جدایی و فراق اشاره دارد، به طوری که تمام زیبایی‌ها و دلخوشی‌ها از زندگی‌اش رفته‌اند. در نهایت، شاعر با یادآوری محبوبی که مانند ماه از آسمان رفته است، به این نکته می‌رسد که تمامی چیزها به نوعی زوال و دوری دچار شده‌اند و احساس می‌کند که از دست رفته است.