غزل شمارهٔ ۳۷ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
شب دوشم جمالی در نظر بود
کزو هر ذره خورشید دگر بود
تأمل در رخش چندانکه کردم
ملاحت از ملاحت، بیشتر بود
سحر آشفته دیدم شام زلفش
عجب شامی؟ که بر روی سحر بود
مگر دوشینه شب بر بام بودی
که بحر و بر پر از شمس و قمر بود
نشستم تا کمر در خون دیده
ز موئی که پریشان تا کمر بود
ندیدم مادری خورشید زاید
تو را مادر مگر خورشید گر بود
چنان اندیشهٔ حسنش کند کس
که از اندیشه بسیاری به در بود
تهی میخانه کرد و در خمار است
رضی کز بوی می زیر و زبر بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف زیبایی و جذابیت شخصی میپردازد که شاعر در شب به یاد اوست. شاعر میگوید زیبایی این شخص به قدری زیاد است که حتی در هر ذره نور خورشید هم جلب توجه میکند. او در جستجوی زیباییهای صورت فرد، متوجه میشود که ملاحت و زیبایی او فراتر از آن چیزی است که تصور میکرده است. صبح آشفتهای را به تصویر میکشد که زلفهای آن شخص در آن آشفتگی خود را نمایان میکنند. شاعر در شگفتی است که چگونه چنین زیبایی میتواند وجود داشته باشد و به شهر و بام شب اشاره میکند که پر از نور است. او همچنین به حس درد و تنهایی خویش در اثر زیبایی این شخص اشاره میکند و به نوعی ارتباط بین خورشید و مادر این شخص را مطرح میکند. در پایان، به حالتی از سرمستی و شگفتی از این زیبایی اشاره میکند.