غزل شمارهٔ ۳۹ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سر
چو خشت است بالین و خاکست بر سر
کجا رفت تاج و نگین سلیمان
کجا رفت باد و بروت سکندر
شد افسار سرگشتگی تا قیامت
اجل گشتهای را که دادند افسر
همه دردسر بود تاج مرصع
همه داغ دل بود باغ مشجر
به دامت اگر دشمن افتاد، سر ده
بکامت اگر دوست افتاد بگذر
مده فرصت از دست دیگر که هم را
عجب دانم ار باز ببینیم دیگر
به شوخی اسیرم که نبود چو اوئی
نه در هشت خلد و نه در هفت کشور
براندازد از رخ شبی ار نقابی
بر انگیزد از هر طرف روز محشر
سرش بیقرار است از سنبل گل
برش بینیاز است از مشک و عنبر
اگر شمعی افروخت دیوانه باشد
کسی را که ماهی چنین آید از در
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به اندیشههایی دربارهٔ زوال دنیا و فانی بودن همه چیز میپردازد. گوینده به تحولات زمان اشاره میکند و میپرسد که چه ارزشی دارد زندگی و دنیای مادی در برابر مرگ و نابودی. او به تاج و مقام سلیمان و اسکندر اشاره میکند و یادآور میشود که این بزرگیها هم به خاک خواهند رفت. در نهایت، او به عشق و دوستی اشاره میکند و از تلاطمات روحی و افکار انسانی صحبت میکند که در برابر زیباییها و معشوقهایی که وجود دارند، نیز احساس نقص و ناچیزی میکند.