غزل شمارهٔ ۵ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
چون مهر بر آی بام و ایوان را
بگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشیدم
شرمنده نشد ببین تو عرفان را
در سینه هزار چاکم افزون شد
تا دیدهام آن چاک گریبان را
بنگر که بهم چگونه میجوشند
آن آتش لعل و آب حیوان را
بنشین که ز کفر و دین برآورده
سودای تو کافر و مسلمان را
الماس بریز بر سر زخمم
خالی مکن از نمک نمکدان را
آن به که ز شکوه لب فرو بندیم
بر هم بزنیم زور دیوان را
ای آنکه به سر هوای او داری
آغشته بخون ببین شهیدان را
چون نسبت او بجان توانم کرد
چون نیست به جان نسبتی جان را
از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند
کردیم چو امتحان حریفان را
عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی
ریزم به خاک خون خاقان را
کم فرصتی ار نباشد از آهی
بر باد دهیم خاک کیوان را
از ما بطلب هر آنچه میخواهی
در فقر کن امتحان فقیران را
دیگر بخدای بر نداری دست
بشناسی اگر علی عمران را
برخیز رضی ازین میان برخیز
با هم بگذار جان و جانان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی توصیفی از عشق و شور و شوریدگی است. شاعر از حالاتی میگوید که به خاطر عشق، دچار تنشهای عاطفی و درونی شده و تصویر زبانی زیبایی از احساسات و تجارب عشقی خود را از خلال نمادهایی مانند ماه، آتش و خون به نمایش میگذارد. او به تقابل بین دنیا و آخرت، کفر و دین، و همچنین درد و شفا اشاره میکند. در نهایت، شاعر به مخاطب خود دستور میدهد که برخیزد و پیوند عمیق انسان و عشق را درک کند. این شعر حاوی پیامی از تسلیم به احساسات و تجربههای انسانی است.