نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱ رضی‌الدین آرتیمانی

رضی‌الدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

با رخ همچو صبح و زلف چو شام

بامدادان بر آی بر لب بام

تا بدانند نور از ظلمت

تا شناسند صبح را از شام

بگذری گر ز معبد گبران

ور بر آئی به قبلهٔ اسلام

نشناسند زاهدان محراب

نپرستند کافران اصنام

محض عشوه است مر تو را ترکیب

وز کرشمه است مر تو را اندام

از دعای فرشته بیزارم

گر از آن لب دهی مرا دشنام

گر بسنجی تو عقل را با عشق

می بدانی تو نور را ز ظلام

نکنی فرق نیک را از بد

نشناسی حلال را ز حرام

دور از آن آستان نمی‌میرم

آه از این روی، آه از این اندام

قصهٔ خود رضی بیا و مگو

از تو چون کس نمیبرد پیغام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق می‌پردازد و می‌خواهد تا عشق و نور را از ظلمات و جهل متمایز کند. او با اشاره به اهمیت عشق و احساس در مقابل عقل، بیان می‌کند که اگر عشق و نشاط را نبیند، به شناخت درست نمی‌رسد. همچنین، شاعر از زاهدان و کافران انتقاد می‌کند که نشناخته عبادت می‌کنند و بین راست و دروغ تفاوتی نمی‌گذارند. او خود را مشتاق و وابسته به معشوق می‌داند و بر این باور است که زندگی‌اش بدون عشق او معنایی ندارد. در نهایت، شاعر از دیگران می‌خواهد که از قصه و ماجرای او نپرسند، زیرا هیچ‌کس منشا پیغام او نیست.