غزل شمارهٔ ۵۳ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
پلاس تن به بر، از دست غم قبا کردم
به این لباس برش عرض مدعا کردم
نماند حاجت کس ناروا نمیدانم
که گفت یا رب یا رب که من دعا کردم
هزار حیف ندانی که دور از تو بمن
چها گذشت و چها دیدم و چها کردم
نبود غیر کمالت بهر چه کردم گوش
مه جمال تو دیدم چو چشم وا کردم
جهان ز حرف تو پر بود تا بدم خاموش
بریده باد زبانم سخن چرا کردم
به اتفاق رضی آمدم به طوف درت
تو را ندیدم آنجا و کربلا کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزلی که ارائه شده، بیانگر احساسات عمیق شاعر در مواجهه با غم و دوری از محبوب است. شاعر در این شعر از نارساییهای زندگی و احساس تنهاییاش صحبت میکند. او به این نکته اشاره میکند که دعاهایش بیپاسخ نمانده و به این وسیله سعی در ابراز خیالات و دلتنگیهایش دارد. در ادامه، شاعر بیان میکند که چشمهایش تنها زیبایی محبوب را میبیند و زبانش از گفتن این احساسات قصور دارد. در پایان، با اشاره به کربلا، به دلتنگی و ناتوانیاش در دیدار محبوب در آن مکان مقدس پرداخته است.