غزل شمارهٔ ۶۷ رضیالدین آرتیمانی
رضیالدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
آموخت ما را آن زلف و گردن
زنار بستن، بت سجده کردن
آن مار گیسو بر گردن او
هر کس که بیند خونش بگردن
بس دلفریبند آن چشم و آن زلف
آن یک به شادی وین یک به شیون
گر از تو بندم دل بر دو گیتی
ای حیف از دل ای وای بر من
تا چند باشی همچون قلیواچ
در راه عرفان نه مرد و نه زن
عمر مسیحا پیشش نیرزد
روزی بسر با دلدار کردن
یاری که پنهان از جسم و جان است
در دیدهٔ دل دارد نشیمن
بارم گران است بر دوش گردون
روزی که افتد کارم به گردن
با ما چه حاصل از عقل گفتن
ما را چه لازم دیوانه کردن
خون کسی نیست بر گردن ما
از ما مپرهیز ای پاک دامن
هر چند خواریم بر درگه دوست
یک مشت خاکیم در چشم دشمن
دنیا و عقبی نبود رضی را
ساقی تو می ده مطرب تو نی زن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت زنان اشاره میکند و بر تأثیر آنها بر دل و جان مردان تأکید دارد. شاعر از زلف و گردن آنها به عنوان نمادهای دلفریبی یاد میکند و تاثیر چشمها و زلفهای زیبا را بر دل عاشق توصیف میکند. او میگوید که عشق و عرفان فراتر از دلبستگیهای دنیوی است و در این راه نه مرد و نه زن مهم هستند. زندگی و عمر مسیحا در برابر عشق واقعی ناچیز است و شاعر به یاری پنهانی که از جانب خداوند میآید اشاره دارد. در نهایت، او به بیاهمیتی دنیا و امور مادی می پردازد و تأکید میکند که چه بسا درگاه دوست، ارزشی بیشتر از دنیا و آخرت دارد.