نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۳ رضی‌الدین آرتیمانی

رضی‌الدین آرتیمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

از لطف چو در نظر نمی‌آیی

از پرده چرا به در نمی‌آیی

در مدرک عقل و حس نمی‌گنجی

در گوشهٔ مختصر نمی‌آیی

جانم بر لب ز انتظار آمد

تسلیم کنم اگر نمی‌آیی

پر شد همه بام و بر ز غوغایت

با آنکه به بام در نمی‌آیی

هنگام تلافی دل‌افکاران

با عشوهٔ خویش بر نمی‌آیی

ما بر در هجر جان دهیم و تو

با ما ز در دگر نمی‌آیی

ای گریه بلات چیست کز چشمم

بی‌لخت جگر به در نمی‌آیی

کیفیت زندگی نمی‌فهمی

تا با غم عشق بر نمی‌آیی

تا یک سر موی از تو می‌ماند

با یک سر موی بر نمی‌آیی

گفتی که نمانده پای رفتارم

ای مرد چرا به سر نمی‌آیی

هرگز نروی که باز در چشمم

خوشتر ز دم دگر نمی‌آیی

عمرت شد و توشه‌ای نمی‌بندی

گویا تو بدین سفر نمی‌آیی

دیگر به سر رضی نمی‌آید

ای عمر چرا به سر نمی‌آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و انتظار معشوق سخن می‌گوید. او به حسرت و ناامیدی از عدم حضور معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که همچنان در انتظار اوست. شاعر به صراحت بیان می‌کند که زندگی بدون معشوقش سخت و پر درد است و تمام وجودش تحت تأثیر غم عشق قرار دارد. او بارها به عدم توانایی معشوق در درک احساساتش اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که بیاید و زندگی‌اش را تغییر دهد. در نهایت، شاعر به سرآمدن عمرش و بی‌ثمر بودن این انتظار انتقاد می‌کند و احساس ناتوانی و یأس را به نمایش می‌گذارد.