شمارهٔ ۱۰ ادیب صابر
ادیب صابر / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
چون زلف تو بی قرارم از عشقت
چون چشم تو با خمارم از عشقت
زان روی که برگ لاله را ماند
دلسوخته لالهوارم از عشقت
زان زلف چو روزگار شوریده
شوریدهٔ روزگارم از عشقت
بارم ندهی و من ز دلتنگی
با دیدهٔ اشکبارم از عشقت
تا خوار مرا چو خاک میداری
جز باد به کف ندارم از عشقت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشقش به معشوق سخن میگوید و تأثیر عمیق و دردناک آن را بر دل و حال خویش توصیف میکند. او از بیقراری و اشتیاقش به زلف و چشم معشوق صحبت میکند و میگوید که دلش به اندازه برگ لاله سوخته است. شاعر احساس میکند که مانند روزگار شوریده است و از دلتنگی به شدت رنج میبرد. در پایان، او به اوضاع خود اشاره میکند که اگر معشوق او را نادیده بگیرد، جز غم و اندوه چیزی از عشقش نمیماند.