شمارهٔ ۴۰ ادیب صابر
ادیب صابر / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
ای سپه عشق تو بر ما زده
صبر و دل ما همه یغما زده
جان من از عشق تو لرزان شده
همچو تن مردم سرما زده
بر من بیچاره نبخشی و من
جز به رضای تو نفس نازده
روی تو دیبا و مرا آرزوست
بوسه بران روی چو دیبا زده
نیست زمینی که ببینم همی
بارگه وصل تو آنجا زده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره شدت عشق و شوری است که شاعر نسبت به معشوق خود دارد. او از صبر و دل خود میگوید که به خاطر عشق معشوق به یغما رفته و جانش به لرز درآمده است. شاعر تمنای وصال معشوق را دارد و آرزو میکند که لبخندی از او ببیند، در حالی که نمیتواند بدون رضایت او نفس بکشد. او میگوید که هیچ زمینی نمیبیند و تنها بارگاه وصال معشوق را میسازد.