نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸ ادیب صابر

ادیب صابر / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

گشتم از هجر او نزار چو نی

وعدهٔ وصل او ندانم کی

او بت دلبرست و نیست مرا

هیچ کاری به جز پرستش وی

ای بهاری که بی هوای بهار

روی تو گل دماند اندر دی

گر گل است از دو عارض تو خجل

چون ز مژگان من گشاید خوی

بس بخیلی به وقت بوس و کنار

باز هنگام وعده حاتم طی

بیم باشد که می مرا بخورد

گر مرا بی تو خورد باید می

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد دوری معشوق شکایت می‌کند و به شدت متاثر از هجران اوست. او منتظر وصال معشوق است و نمی‌داند این دیدار چه زمانی خواهد بود. معشوقش را به عنوان زیبایی توصیف می‌کند و تنها شغلش را پرستش او می‌داند. شاعر بهار را بدون حضور معشوق بی‌معنا می‌بیند و می‌گوید که زیبایی معشوق باعث خجالت گل‌ها می‌شود. همچنین بیان می‌کند که از عشق و بوسه و نزدیکیشان بی‌نصیب است و در انتها بروز نگرانی خود را از این که ممکن است بی‌معشوق، شرابش را بنوشد، نشان می‌دهد.