شمارهٔ ۵۱ ادیب صابر
ادیب صابر / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به جان و دل ترا باشم، چه باشد گر مرا باشی
ز جان و دل جدا باشم چو از چشمم جدا باشی
زوال پادشاهی را ستم کردن سبب باشد
مکن بر دل ستم هرگز، چو بر دل پادشا باشی
تمامی داد دل باشد به دلبر دل عطا دادن
ز دل چون داد تو دادم، ستمکاره چرا باشی
ندانم تا چه دلداری که تا دلدار من گشتی
نه با دل مهربان گردی نه با عهد آشنا باشی
چه بدعهدیست کآوردی ز عهد عشق برگشتن؟
نه با من عهدها کردی که با عهد و وفا باشی؟
مرا گویی که یک ساعت نسازی با غم عشقم
چو از عشق تو می سوزم، تو آن ساعت کجا باشی
جمال جملهٔ عالم، تو داری از همه خوبان
همه عالم مرا باشد که یک ساعت مرا باشی
میان ماه و رخسارت به خوبی باز نشناسم
وگر او بر فلک باشد تو اندر شهرِ ما باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر درباره عشق و وفاداری صحبت میکند. او میگوید که ممکن است با عشق و احساسات عمیقی به معشوقش بپردازد، اما اگر معشوق به او توجه نکند و در دل سردی اختیار کند، چه فایدهای دارد. او به زوال پادشاهی و خیانت در عشق اشاره میکند و میگوید که درد دل و ظلمی که بر دل عاشق میرود، به سختی قابل تحمل است. شاعر از معشوقش میخواهد که در نبود او احساس تنهایی نکند و با وعدههایش، او را خسته نکند. او تأکید میکند که زیبایی معشوق فراتر از همه است و یک لحظه بودن او برایش ارزشمند است. در نهایت، اشاره به اینکه زیبایی معشوق در مقایسه با دیگران بینظیر است و همین باعث میشود او عاشق او باشد، دارد.