شمارهٔ ۳۴ ادیب صابر
ادیب صابر / قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی دوست مانده ام چو تو را دوست خوانده ام
کز دوست دوستانه ندیدم جزای خویش
گر عاشقی خطاست به نزدیک عاقلان
آن عاشقم که خوش بودم با بلای خویش
ماهی و دل هوای تو را کرده است خوش
خرم دلی بود که گزیند هوای خویش
آنم که تا اجل نرسد در قفای من
یابی دعای خیر من اندر قفای خویش
تحسین کند فلک چو بخوانم ثنای تو
بر من سخا کنی چو ببینی ثنای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تنهایی خود و فقدان دوست شکایت میکند. او بیان میکند که با وجود اینکه تو را دوست نامیده، ولی از دوست هیچ پاداشی دریافت نکرده است. حتی اگر عاشقی خطا باشد، او عاشق است و از درد عشق لذت میبرد. دل او به یاد محبوبش شاد است و به بهترین حالت زندگی میکند. شاعر همچنین میگوید که تا زمانی که به پایان عمر نرسیده، همواره دعاگوی محبوب خواهد بود. او به تحسین محبوبش ادامه میدهد و امیدوار است که هنگامی که محبوب تمجیدش را بشنود، به او نیز لطف کند.